تبليغاتX
خداوندی که گریست اما اشک نریخت

خداوندی که گریست اما اشک نریخت

..............و من چنین خواهم زیست که همیشه بودم اما هیچگاه زندگی نکردم

این وبلاگ به فروش میرسد
+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم بهمن 1385ساعت 19:48  توسط رضا   | 

درد زمان

درد زمان

                                            زمان

کیست که بگوید جاده ها به کجا رهسپارند

و روز ها به کدامین سو روان؟

کیست که بگوید عشق در تو می روید

آنگاه که دلت آنرا انتخاب میکند؟

کیست که بگوید دلت از چه می نالد

 آنگاه که عشق از او فرار می کند؟

کیست که بگوید دلت از چه می خروشد

آنگاه که عشقت جامه ریا می پوشد؟

کیست که بگوید گاه در به هم رسیدن جاده ها

آن عشق هنوز در قلب تو جاریست؟

کیست که بداند جز زمان؟

کیست؟

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم دی 1385ساعت 3:45  توسط رضا   | 

خیال عاشقانه

خیال عاشقانه

                                        خیال عاشقانه 

دلدادگان در اغوش علفزاری بلند آسمان را می نگرند

تیررس نگاهشان تا آنجاست که ابر ها سفر می کنند

و بیش از این نمی یابند که آفتاب است و غبار

آنچه آسمان را چنین رنگ می زند

نیم روز غبار آلود است و رودخانه خروشان

از هر سویی نوایی بر می خیزد و به سویشان نزدیک و نزدیکتر می آید

و باز گو می کند روایتی که هرگز بر آنان گذر نکرده است

گلی زمستانی آرمیده در پوشش برف و گلی دیگر غرق آبی

برای برخی هوس است و برای برخی رهایی

دیگران عشقش نام نهند که چون قاصدکی در نسیمی

 آنان را بدرود می گوید آنگاه که آسمان آبی است

نشسته در کنار او در آغوش علفزاری بلند او را دردانه ماه می نامد

و محبوبش امروز را بیاد خواهد سپرد آنگاه که در میابد

قلب دلداده اش در آغوش این علفزار بلند پهلو به پهلوی او

سرشار از عشق اوست و نجوا کنان نام عشق و بر لب آمدنش

آرمیده در آغوش او به زیر آفتاب

باور می دارند که عشقشان راستین است و از هر سو

گلها از عشق برایشان گویند و نفسهای تند عاشقانه

و از میان چشمان گل همیشه بهار آسمان را آبی

و عشقشان را راستین میابند

و این خیالی بیش نیست چرا که برای برخی هوس است

و این خیالی بیش نیست خیالی بیش نیست خیالی...

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم دی 1385ساعت 3:21  توسط رضا   | 

صلح و ایمان و عشق و امید

 

omid ( امید )   

امید

چهار شمع به آهستگی می سوختند و در آن محیط آرام

صدای صحبت آنها به گوش می رسید.

شمع اول گفت : من صلح و آرامش هستم و در این روزگار

سر شار از جنگ و آشوب هیچ کس نمی تواند شعله مرا روشن نگه دارد

و من باور دارم که به زودی میمیرم ...

پس شعله صلح و آرامش ضعیف شد تا بکلی خاموش گشت .

شمع دوم گفت : من ایمان و اعتقاد هستم .

ولی برای بیشتر آدمها دیگر امری ضروری

در زندگیه آنها نیستم پس دلیلی وجود نداره که دیگر روشن بمانم ....

پس با وزش نسیم ملایمی ایمان نیز خاموش گشت.

شمع سوم با ناراحتی گفت : من عشق هستم .

 اما دیگر توانائی آن را ندارم که روشن بمانم.

انسانها مرا در حاشیه زندگیه خود قرار داده اند و اهمیت مرا درک نمی کنند.

آنها حتی فراموش کرده اند که به نزدیکان خود عشق بورزند ....

پس طولی نکشید که عشق نیز خاموش گشت.

ناگهان کودکی وارد اتاق شد و سه شمع خاموش رو دید

 و گفت : چرا شما خاموش شده اید

همه انتظار دارند که شما تا آخرین لحظه روشن بمانید و راهنمای انسانها باشید....

پس شروع کرد به گریستن ....... .

در این هنگام شمع چهارم گفت : نگران نباش .

 تا زمانی که من زنده ام و وجود دارم

ما می توانیم بقیه شمع ها رو دوباره روشن کنیم .

پسرک پرسید تو کی هستی ؟؟؟

شمع گفت : من امید هستم .

در این هنگام پسرک باچشمانی که از اشک و شوق می درخشید

شمع رو برداشت و دیگر شمعها را روشن کرد .

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم دی 1385ساعت 4:48  توسط رضا   | 

خود کشی

تقابل ترس و شجاعت 

خودکشی

وای چه حسی چه انگیزه ای چه عشقی و چه شجاعتی . تمام غرور و شور و هیجان را

می توان در یک کلمه خلاصه کرد . خودکشی چیزی که حتی انسان از به زبان آوردن آن به

 وجد می آید کاری بس سهل و آسان و دروازه ای برای ورود به آنچه که هیچ ازش

نمی دانی.حتی نمی توان تخیل کرد که چگونه است .

حس مردن حس غریبی است حتی شاید زیبا تر از زیستن باشد و در این میان تقابل دو حس

 قوی ترس وشجاعت.

حال باید انتخاب کنی. وای چه سرنوشتی؟؟ لحظه ای که سم را می خوری یا خود را از پشت

 بام پرت می کنی تا پروازی ابدی و حقیقی را بدون هیچ وسیله و واسطه ای آغاز کنی .

واقعآ زیباست حق انتخاب همه چیز با خودت است . رهایی از همه چیز از مشکلات از غم ها

از شادی ها از تمام کسانی که می بینی و می شناسی و سفر به درون دنیایی که هیچ از آن

 نمی دانی و فقط یک سوال در ذهنت است . چگونه جایی است ؟ آیا زیبا تر از اینجاست؟

در این هنگام است که بالهای تخیل گشوده می شود و به پرواز در می آید.

خدایا چقدر با شکوه است که انسان به جایی برود که هیچ کس از آنجا بر نگشته تا توصیف

 آنجا را بکند.شاید آنقدر زیباست  و خیال انگیز که آنهایی که رفته اند خود نمی خواهند بر

 گردند و ما به اشتباه فکر می کنیم که نمی گزارند که بر گردند .

اینجاست که از خود می پرسیم آیا من بر میگردم؟ ناگهان می گوییم نه هر جور که هست

 حتمآ بهتر از اینجاست است حتی اگر برای مدت کمی باشد .

بهر حال انتخاب با خودمان است.

 چقدر لذت بخش است وقتی دیگران را می بینی که در سوگت نشسته اند و در غم و اندوه از

دست دادن تو خود را عاجزانه سرزنش می کنند و برایت اشک می ریزند .

واقعآ زیباست اینکه آدم بداند دیگران چقدر دوستش دارند .

تا مدتها همه از خود می پرسند چرا چنین کرد و خود را کشت؟

عده ای از دوستان می گویند بسیار شجاع بود که چنین کرد و عده ای دیگر خواهند گفت نه بابا

 بسیار ترسو و احمق بود . اما فکرش را بکن که تو در اون لحظه کجایی و چنان زیبایی هایی را

 می بینی که انها حتی در خواب هم نمی توانند ببینند.

 اما آنچه زیبا و دوست داشتنی است این است که هیچ کس دلیل اصلی این حرکت را نخواهد

 فهمید و این سوال برای همیشه در هاله ای ازابهام برای دیگران باقی خواهد ماند. و این زیبا

 ترین قسمت این حرکت نمادین است. فقط یک تقابل وجود دارد و تو باید یکی را انتخاب کنی

ترس یا شجاعت ؟؟؟

یا باید بگویی من ترسو هستم و زندگی می کنم تا مرگ به سراغم آید و یا باید بگویی آنقدر

 شجاعم که می توانم مرگ را بپذیرم .

اما انتخاب دوم زیبا تر است . چون مرگ بهرحال سراغ انسان می آید حال اگر امروز نشد فردا

 می آید اما انسان همیشه حق انتخاب نخواهد داشت حتی دیگر نمی توانی نحوه مردن خود

 را انتخاب کند .

و چقدر دل انگیز است که آدمی خود مرگ را انتخاب کند تا اینکه او را وادار کنند که مرگ را

 بپذیرد. اینکه انسان با پای خود به سراغ مرگ رود ارزشمند است نه اینکه با خواری و عجز

 چیزی را بپذیرد.

و تنها چیزی که نیاز است یک کلمه است  خداحافظ.

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم دی 1385ساعت 23:47  توسط رضا   |